سوال 261

سوال کننده:
اول از همه تشکر بسیاااااار از شما….🌹🌹🌹🌹🌹با حرفهای شما تونستم با دید متفاوت تر به زندگی نگاه کنم.
دختری هستم 28 ساله.
6 تا بچه هستیم.
فرزند پنجم هستم و فرزند ششم برادرم هست و فرزند چهارم خواهرم.
آقای دکتر عزیز
من تو زندگیم سختی های بسیاری رو متحمل شدم.
در طول زندگیم لبخند از ته دل یا شادی به یاد ندارم.
اتفاقاتی برام رقم خورد که هرگز فکرش رو نمی کردم. سختیهای زندگی باعث شده بود که همیشه کار کنم و یه جورایی خرج خودم رو در بیارم و به اطرافیان هم کمک میکردم.
الان ازدواج کردم و همسرم 30 سالشه. بسیاااااااار خوشبخت هستم دیگه سر کار نمیرم تو خونه آسوده هستم و مشکلات سابقی که تو زندگیم داشتم رو ندارم و تقریبا تمام چیزهایی که میخوام برام فراهمه.
اما یه موضوعی هست که از همون ابتدای زندگی به شدت آزارم میده اونم اینه که این خوشبختی رو یه ذره هم باور ندارم. احساس میکنم این خوشبختی دوام نداره. احساس میکنم من میمیرم و این زندگی تباه میشه… یا بخصوص اینکه همسرم(زبونم لال)فوت میکنه و من دوباره به سراغ زندگی نکبتی که از قبل داشتم برمیگردم.
یا فکر میکنم اگه یه زمانی همسرم مثلا فلج بشه من چه جوری زندگی رو اداره کنم…
متاسفانه شغل همسرم طوری هست که آدمهای معتاد زیاد اطرافش داره و همسرم همیشه اونا رو سرزنش میکنه و سرکوفت میزنه… اما من میترسم که خودش هم یه روز معتاد بشه.
این احساسات روز به روز در من شدیدتر میشه اصلا امنیت و راحتی که الان دارم رو باور نمیکنم.
به شدت از آینه میترسم. وقتی به آینه نگاه میکنم از خودم شکلک های وحشتناک در میارم دست خودم نیست اگه همسرم کم غذا بخوره فک میکنم معتاد شده، اگه تو تلگرام با یه خانوم چت کنه فک میکنم علاقه ش نسبت به من کم شده و حسم رو نسبت به همسرم میگم و اون میگه خل شدی حتی همسرم از شکلک هام تو آینه میترسه و اون هم به من شکلک درمیاره و من بیشتررررر میترسم و جیغ میکشم در اون لحظه که همسرم این کار رو میکنه من خودم رو ازهمه چیزهای مادی دنیا جدا میبینم و احساس میکنم چقدر متفاوت هستم با این آدما، یه چند بار شکلک درآوردم همسرم زد تو گوشم تا به خودم بیام.
خیلییی به مرگ فکر میکنم به خصوص مرگ همسرم. طی یکماه 2 بار تصادف وحشتناک کرد و جون سالم به در برد.
متاسفانه انرژی های منفی رو با تمام قدرت به خودم جذب میکنم.
همسرم بهم میگه تو داری کم کم دیوانه میشی. حتی چند بار ازم پرسیده که مطمئنی بیمارستانی جایی بستری نبودی یا قرص خاصی استفاده نمیکنی!!
تو شادترین لحظاتی که دارم ارداه کنم گریه میکنم.
متاسفانه با این احساس بدی که دارم حال همسرم و خودم رو خراب میکنم و بدتر از همه این که وقتی شبها کنار همسرم میخوابم نصف شبها از خواب بیدار میشم و با خودم میگم این کیه دیگه؟؟(همسرم)
تقریبا ماهی یه دفعه هم غیر قابل کنترل میشم، جیغ میکشم خودمو میزنم از زندگیم ایراد میگیرم بعد 2 ساعت دوباره خوب میشم.
آقای دکتر یه مدت همش به مرگ خواهرم فکر میکردم که اگه خواهرم مرد بچه ی کوچیکش چی میشه تا اینکه بعد از مدتی وقتی رفتم خونه خواهرم بهم گفت یه مدتی همش فکر میکردم اگه بمیرم چی میشه بچم رو کی نگهداره منم گفتم اتفاقا همین فکر تو سرمنم بود که هر دو متعجب شدیم.
یکی از اقوام همسرم درست چند روز قبل عروسیش فوت کرد همه شوکه شدند این اتفاق زمانی افتاد که من و همسرم دوران عقد بودیم و چون راه دور بود همیشه اختلاف شدید داشتیم و همسرم بهم تهمت میزد، هر روز با هم دعوای سختی میکردیم.
منم از ته دل همسرم رو نفرین نننننکردم (خونواده همسرم رو نفرین میکردم)
اما از خدا خواستم یکی از اقوام همسرم بمیره و واقعا مرد.
وقتی که مرد همسرم زنگ زد با گریه بهم گفت آفرین به تو بالاخره به آرزوت رسیدی متنفرم ازت نمی بخشمت.
برام جالب و البته خیلیییی ترسناک بود دقیقا از خدا خواستم که اون شخص بمیره و این اتفاق افتاد. هرچند الان که سرخونه زندگی خودمون هستیم و همسرم سعی میکنه قضیه نفرین منو فراموش کنه اما من همش یادآور میشم و از خودم متنفر و پشیمون از کارم.
آقای دکتر من دیوانم؟؟؟؟؟
نیازمند کمک شما هستم.
میترسم شوهرم یه روز سرزده بیاد منو ببره تیمارستان بستری کنه.
این فکر مرگ لعنتی در مورد عزیزانم ولم نمیکنه
تو رو خداااااااااااا کمکم کنید چرا اینجوری شدم.🙏🙏🙏🙏🙏🙏
سوال کننده:
لطفا هر چه سریعتر جوابم رو بدین میترسم همسرم منو یه دفه ببره…
یا بمیرم یا….
سوال کننده:
4 ماه گذشت جواب منو ندادید چرا

Leave a Reply

avatar