سوال 263

سوال کننده:
سلام آقاى دكتر خسته نباشيد
من 24 سالمه تک فرزندم و در حال حاضر دانشجو هستم. تمام مدت دانشجویی رو جدا از خانواده زندگى كردم بعد از تموم شدن درسم و برگشتن پيش خانواده متوجه شدم كه ديگه اصلا نميشه باشون تمام وقت زندگى كنم چون واقعا روى اعصاب، رفتار، نحوه ى زندگيم، حتى ساعت خوابيدن و بيدار شدنم تاثير منفى ميزارن.
مامانم فوق العاده بى نظمه و وسواس داره مثلا تا 3-4 صبح بيداره و سروصدا ميكنه نماز خوندنش با وسواسه و بلند ميخونه، دسشويى رفتنش 30 دقيقه طول ميكشه حموم رفتنش 3 ساعت.
بچگى خوبى هم نداشتم يسرى تصوير ها مياد تو ذهنم كه آزارم ميدن مثلا مامانم ناراحتُ عصبى كه ميشد خودشو ميزد و مدام بخاطر كوچيكترين رفتار بچگانه اى جلوى فاميل تحقير ميشدمُ كتك ميخوردم بعدشم كه وارد سن بلوغ شدم بخاطر رابطه با پسر (اونم تلفنى) كتك كارى ميشد و چنان دعوايى راه ميفتاد كه انگار مثلا چه ها ميكردم تو اون سن.
اين كاراشون باعث شده بود كه حتى پيش بياد تو سن 14-15 سالگى بارها از خاله هامو داييم كتك بخورم و تا مدت ها باعث شد كه من نخوام ببينمشون و بعد از گذشت اينهمه سالُ كلنجار رفتن با خودم كه گذشته ها گذشته و كينه اى نباش با ديدنشون بازم ياد اون موقع ها ميفتمُ ناراحت ميشم و بعضى وقتا كه واقعا الزامى نيست ببينمشون نميرم ديدنشون و عين هر دفعه رو ازون سال ها به بعد ما بحث و بعضا دعوا كرديم كه من گفتم به اين دلايل تو روحيه م تاثير منفى ميزارن در پاسخ شنيدم كه چون تو مارو اذيت ميكردى چنين رفتارى ميكردن و حقت بوده.
تمامى اون روزا و اون خاطره ها باعث ميشه كه نسبت به خودم حس بدى داشته باشم همش ميگم نكنه رفتار من اشتباهه. هنوز هم داستان هاى جديد داريم باهم ولى خب ديگه دارم سعى ميكنم خودمو دور كنم ازون فضاها.
درس خوندم تهران قبول شدم و بالاخره واسم خونه ى جدا گرفتنُ الان شاغل شدم و به اون چيزى كه ميخواستم رسيدم.
تا وقتى نيان اينجا من خوبم و تنها مشكلم دوريه ولى چون ميدونم باشن بدتر ميشم با خودم كنار ميام.
ولى به محض اينكه ميان باز اوضاع خراب ميشه ديگه تحمل رفتاراشون واسم سخت شده واقعا همه چيو ميريزم تو خودم صد دفعه با مامانم صحبت كردم رفتارهات روى زندگى و رفتار من تاثير ميزاره، يكم تجديدنظر كن توى رفتارهات، هيچى كه تغيير نميكنه شرايط بدترم ميشه.
يه وقتايى خيلى بدم مياد از خودم. منم مثل بقيه دخترا دوس دارم با خانوادم راحت باشم باهاشون بهم خوش بگذره بتونم بهشون از لحاظ عاطفى تكيه كنم چون خواهر و برادر هم ندارم بيشتر احساس تنهايى ميكنم.
هيچ چيز خاصى نميخوام يه شرايط كاملا معمولى ميخوام؛ با وجود همه اينا خيلى تلاش ميكنم نزديك باشم بهشون ولى بازم كنترل شرايط يه موقع هايى از دستم در ميره.
اين مسائل روى روابطم با دوست پسرم هم تاثير ميزاره و با اونم بعضا كه خيلى بهم فشار مياد پرخاشگرى ميكنم.
از لحاظ روحى احساس سلامت نميكنم.
به نظر شما مشكل از منه؟
يا به خاطر ديگران اينجورى شدم و اينكه با دوره هاى مشاوره ميتونم به يه آرامش نسبى برسم؟

Leave a Reply

avatar